سه‌شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

کامیاب در دو جهان

رفیق من، داوود ناجی، در فیس بوک نوشته است که من یادداشت قبلی ام در مورد فیلم سنگ صبور را از موضعی"به شدت ایدئولوژیک" نوشته ام. در آنچه اکنون می نویسم سعی می کنم دو چیز را روشن کنم: یکی این که موضع من در این مورد ایدئولوژیک نیست، چه برسد به شدیدا ایدئولوژیک. دوم این که نظر خود در مورد این فیلم را اندکی بازتر کنم.(در ضمن در این یادداشت ممکن است ناگزیر شوم زبان ام را به اقتضای لا- در- لا بودن ِ سوژه پیچیده تر کنم).

  یک- نگاه کردن از منظری ایدئولوژیک معنای اش این است که در دیدن هر چشم اندازی خط ِ نگاه مان را در چارچوب خط کشی هایی هدایت کنیم که حق را از باطل جدا کرده اند. نگاه ایدئولوژیک یک نگاه ِ از قبل ساخته شده است که بار سنگینی از قضاوت های پیشینی در خود دارد. صاحب ِ نگاه ایدئولوژیک مشاهده نمی کند تا ببیند چه چیزی رخ می دهد. او وقتی که به چیزی نظر می کند می خواهد در جریان معاینات خود دستمایه هایی برای محکم تر کردن قضاوت های پیشینی خود بیابد و اگر دست دهد واقعیت های بیرونی را نیز بر اساس و به سمت همان داوری های خدشه ناپذیرخود تغییر بدهد. مثلا اگر کسی پیشاپیش تصمیم گرفته باشد که عریان شدن یک زن در فیلم همواره ویران کننده ی فلان مجموعه از ارزش های اخلاقی و ملی و دینی و فرهنگی است و در هیچ صورتی نمی توان آن را موجه دانست، می توان گفت که رویکرد چنین آدمی متعلق به خانواده ی "رویکردهای مبتنی بر پیش داوری ایدئولوژیک" است. چنین کسی وقتی می نشیند تا فیلمی را تماشا کند پیشاپیش به خود گفته است که اگر در این فیلم زنی عریان شود، این فیلم به تماشا کردن نمی ارزد و مردود است. چرا که بر اساس فلان مجموعه از خط کشی های جاودان باطل همیشه باطل است و با هیچ توضیح و توجیهی نمی توان برایش جا باز کرد. اصلا توضیحات و توجیهاتی که به قصد جا انداختن باطل ها عرضه می شوند، از بن غلط اند و اساسا نباید به آن ها گوش سپرد.

حال، من فیلم سنگ صبور را با چنین رویکردی تماشا نکردم. من به خود نگفته بودم که اگر این فیلم از حقوق زنان دفاع نکند، پوچ خواهد بود. به خود نگفته بودم که اگر در این فیلم عریانی نباشد یا عریانی باشد دیگر برای من ارزشی نخواهد داشت. نگفته بودم که اگر در این فیلم آرمان های چپ یا راست یا سوسیالیستی یا جهادی یا دموکراتیک بازتاب در خور نیابند من این فیلم را محکوم خواهم کرد. من نشستم و فیلم را "مشاهده" کردم تا ببینم در آن چه رخ می دهد و روایت آن از زنده گی ما چه چیزی به من نشان خواهد داد. این ها را می گویم تا بگویم که رویکرد من نه ایدئولوژیک بود و نه به شدت ایدئولوژیک.

دو- اگر کل ماجرای ساختن فیلم "سنگ صبور" را در نظر بگیریم و پاره یی از جزئیات آن را در یک بافت روشن در کنار هم بگذاریم، بعضی گره ها باز می شوند. حالا دو سه نمونه می دهم. 
رادیو فرانسه در گزارشی از گفت و گوی خود با عتیق رحیمی نوشته است: "ایجابات بازار سینما هم کار را آسان نمی کند. تمویل کنندگان این فیلم در آغاز می خواستند که به دلایل اقتصادی و تجارتی، این فیلم به زبان انگلیسی ساخته شود. ولی آقای رحیمی در همکاری با ژان کلود کاریر، که سناریو نویس این فیلم است، به این نتیجه رسیدند، که این فیلم، بجز از فارسی، به زبان دیگری نمی تواند باشد. اگرچه این انتخاب، مشکلاتی برای تمویل فیلم ایجاد کرد. ولی با آن هم، نهادی به نام شرکت 37، حاضر شد تمویل مصارف اولی این فیلم را به عهده بگیرد. در فرانسه، یک فیلم معمولی، با بودجۀ دو تا سه ملیون اورو ساخته می شود، ولی فیلم سنگ صبور، در نهایت، با چیزی نزدیک به یک چهارم این بودجه ساخته شد".
خود آقای رحیمی در گفت و گو با تلویزیون بی بی سی (بخش فارسی) می گوید که وقتی که به او پیش نهاد کردند که از رمان سنگ صبور فیلم بسازد، مردد شده بود؛ چون نمی دانست که چه گونه برای سنگ صبور"زبان سینمایی" پیدا کند. می گوید که برای او مشکل بود که روایت یک زن را که سراسر در درون یک خانه جریان می یابد به زبان سینما بیاورد.
نیز، آقای رحیمی می گوید که اندیشه ی نوشتن رمان سنگ صبور را از کشته شدن "نادیا انجمن" در هرات گرفته است. زمانی که شوهر نادیا انجمن، که قاتل او هم بوده، خودکشی می کند و به حالت کما می رود، آقای رحیمی با خود می گوید که اگر او یک زن می بود و بر بالین شوهر به کما رفته ی خود حاضر می شد قصه های گفتنی و رازهای نگفتنی بسیاری را با او در میان می نهاد. همان جرقه ی اولیه، هسته ی نخستین آفرینش رمان سنگ صبور می شود.

حال، برگردیم به همان ایجابات تجاری بازار سینما و پیدا کردن زبان سینمایی برای سنگ صبور. کسی که روی ساختن یک فیلم سرمایه گذاری می کند، می خواهد آن فیلم موفق شود و خواهنده گان و مخاطبان بسیار بیابد. این توفیق در عالم سینما از آسمان نازل نمی شود و تنها با برآورده کردن اقتضائات دنیای سینما به دست می آید. اقتضائات دنیای سینما چه چیزها هستند؟ به این جا که می رسیم، ماجرا پیچیده می شود. بقیه ی این نوشته شرح همین پیچیده گی است و فهم سنگ صبور در متن این پیچیده گی.
وقتی که عتیق رحیمی از تلاش برای"پیدا کردن زبان سینمایی" برای داستان خود سخن می گوید، از یک زبان مجرد و بی زمینه و بی تاریخ که مال مشترک تاریخ بشریت باشد سخن نمی گوید. سینما زبانی دارد که اساسا در متن تاریخ و فرهنگ و سرگذشت جوامع مدرن غربی پرورده شده، و این زبان در عالم سینما زبان محوری یعنی "شاه زبان" است. زبان سینمای جاهای دیگر جهان در دامن همین شاه زبان رشد کرده، ولی نتوانسته با کفایت و قدرت در کنار یا رو در روی این شاه زبان بایستد و خود نیز همچون شاه زبانی دیگر به عرصه ی رقابت بیاید. شهروندان دنیای غرب مدرن وقتی که با سینما وارد گفت و گو می شوند، باهمین شاه زبان به تفاهم می پردازند. عناصر سازنده ی این زبان فراگیر و مسلط هم در متن ِ عصر پس از روشنگری اروپا فراهم آمده اند و پیوسته رشد کرده اند و قوام یافته اند. این شاه زبان با چندین رشته ی استوار به متن این تاریخ متصل است و با علم و فلسفه و روان شناسی و ادبیات و هنر و سیاست غرب مدرن هم-خانه وهم- بستر است. یعنی چه؟ یعنی این که اگر مثلا نگرش انسان شناختی در غرب مدرن در روند تحول خود به آنجا رسیده که دیگر به تصویر کشیدن معاملات جنسی و جسمانی آدم ها را بدعتی نابخشودنی نمی شمارد و حتا آن را لازم می داند، این نگرش در زبان سینمای غرب هم ریخته و استوار شده است. حالا زبان یک جهان فرهنگی دیگر، مثلا زبان سینمای فارسی زبان، را تصور کنید که می خواهد با شهروندان جهان مدرن سخن بگوید. این زبان الکن است و در بیان هر چیز صد بار دچار بندش می شود. ما از کجا می دانیم که این زبان الکن است؟ پاسخ روشن است: ما این زبان را در برابر شاه زبانی می گذاریم که زبان سینمای غرب مدرن است. و با این کار خود می پذیریم که آنچه معیار سنجش زبان سینما است، زبان سینمای دنیای مدرن غربی است.
ما همان گونه که در حوزه ی علم پذیرفته ایم که اپیستمولوژی یا معرفت شناسی اروپا-محور یگانه سیستم معرفت شناختی معتبر موجود است، در حوزه ی سینما هم وقتی می خواهیم با زبانی بی لکنت سخن بگوییم به دامن شاه  زبان سینمای مسلط غرب پناه می بریم. در هر دو حوزه هم وقتی که می خواهیم تمرین "بازگشت به خویشتن" کنیم، یا دو قدم نرفته از پا می افتیم یا آن قدر به خویشتن می رسیم که سر از سلفی بازی و غرب ستیزی در می آوریم و در بدترین حالت اش سربازان القاعده می شویم.

اکنون، فیلم "سنگ صبور" در کجای این معادله می نشیند؟ وقتی که عتیق رحیمی از یافتن" زبان سینمایی" حرف می زند، از زبانی حرف می زند که الکن نباشد و بتواند با معیارهای سینمای مدرن "موفق" شود. به او گفته اند که روی فیلم ناموفق کسی سرمایه گذاری نمی کند. حالا کارگردانی که با یک روایت یک نفره در درون یک اتاق رو به رو است، چه کار کند که چهره ی سینمایی آن روایت موفق شود؟  در این جا نکته ی مهمی هست. آقای رحیمی می توانست همان تردید اولیه ی خود را توسعه بدهد و با خود بگوید:" آیا من حتما باید این کتاب را فیلم کنم؟ آیا هر رمان برجسته یی فیلم برجسته یی هم خواهد شد؟ شاید این رمان تا رمان است فوق العاده است، اما به فیلم شدن رخصت نمی دهد، مگر این که خراب اش کنم". اما آقای رحیمی پیش نهاد شرکت فیلم سازی را می پذیرد. می ماند پیدا کردن یک زبان سینمایی موفق. یعنی آنچه فیلم سنگ صبور را به هستی آورده، ضرورت درونی خود روایت فیلم نبوده (آقای رحیمی آن روایت را در قالب کتاب بهتر می پسندیده و آن کتاب را نوشته است). برعکس، اول بنا شده فیلمی ساخته شود، آن گاه سعی شده برای این فیلم زبان سینمایی مناسبی پیدا شود که بتواند خاطر تمویل کننده گان را جمع کند.

آقای رحیمی در گفت و گوی خود با بی بی سی می گوید که چند بار از خود پرسیده که آیا اگر گلشیفته فراهانی نمی بود، اصلا این فیلم را می ساخت؟ و در همان گفت و گو به "زیبایی" خانم فراهانی هم اشاره می کند. چنین اشاره یی در گفت و گوی او با صدای امریکا هم هست. به نظر من همه ی این ها را که کنار هم بگذاریم وضعیت این طور می شود: " قرار شده من فیلمی بسازم. اما روایتی که ستون فقرات این فیلم است تن به سینمایی شدن نمی دهد. چه کار کنم؟". آن گاه کارگردان رشته یی از عواملی را که می توانستند آن روایت را به طرزی موفقانه"سینمایی"کنند، می یابد. زیبایی و دلربایی گلشیفته یکی از آن ها. اشتیاق مخاطب غربی برای دیدن جلوه های وحشت انسان های نامتمدن جهان سومی دیگرش. جاذبه ی خزنده ی تابوهای جنسی و شکستن آن ها یکی دیگر.

این فیلم با ما چه کار می کند؟ این سوال را می پرسم تا نیت کارگردان را از میانه بردارم. مردی که در این فیلم ساکت وساکن افتاده یک مجاهد بوده. همسرش زن جوانی است که از او پرستاری می کند. همان ناتوانی و مثل سنگ ساکت و ساکن بودن مرد، به زن مجال می دهد که همه ی رازها و قصه های خود رابر بالین او بگوید. در برابر روایت زن، مرد روایت متقابلی نمی آورد. وقتی که زن کنایه می پراند، او واکنشی نشان نمی دهد. وقتی که زن به او این یا آن نسبت را می دهد، او از خود دفاع نمی کند. وقتی که زن به ریش او می خندد، مرد هیچ نمی گوید. او سنگ صبور است و در عالم کما فقط مخاطب زن خود است. زن با مرد دیگری رابطه ی جنسی برقرار می کند و این را هم به شوهر خود می گوید. سر انجام، وقتی که زن جلوه یی از جلوه های فراوان خیانت خود را پیش روی مرد می گذارد، ناگهان صبر مرد به پایان می رسد. سنگ صبور می ترکد؛ مرد از کما بیدار می شود و از گلوی زن خود می گیرد. زن هم با خنجری کار او را جور می کند.
در این جا سنگ صبور مرد مجاهدی است که صبرش دریا است. اما داستان بدکاره گی های زن جوان او این دریا را هم پس از نود روز می خشکاند. نکته ی جالب در این میان این است: مرد ساکت است و به خاطر همین سکوت خود از شر زبان خود نیز در امان است. یعنی اگر او آدم کشته باشد، تجاوز کرده باشد، به آزار بی گناهان دست برده باشد، دزدی کرده باشد، با فاحشه ها خوابیده باشد و بی رسمی های دیگر کرده باشد، ما از آن بی خبر می مانیم. ساختار روایت در فیلم طوری است که ما نتوانیم از او چیزی بشنویم. زن او اما همه ی قصه های زنده گی خود را بر آفتاب می اندازد.آن جا هم که در باره ی شوهر خود حرف می زند،عمده ی تاکیدش بر مسایل بستر است. در نتیجه ی چنین وضعی، مرد آدم مظلوم و ساکتی می ماند که در هنگام سلامت از پشت و در لحظات ناتوانی آخر عمر خود از رو خنجر می خورد. اما زن بدکاره ی پر حرفی می شود که مهم ترین دغدغه ی زنده گی اش حرمان جنسی در خانه ی مردی است که بلد نیست با میان- تنه ی آدمیزاد چه گونه معامله کند.
 درکی هم که این زن جوان در سراسر فیلم از خود نشان می دهد، با پیشینه و امکانات زنده گی خود او تناسبی ندارد. او حتا در میانه ی جنگ و خون و حتا در زیر سینه ی مردی که بر او تجاوز می کند، از او می پرسد: " این دفعه ی اول ات است؟". یعنی: تو متجاوزی، اما من درک ات می کنم. می دانم تو از چه زمینه ی فرهنگی و اقتصادی واجتماعی می آیی. می دانم بر تو چه رفته است؟ اما از این همه چه باک. فیلم است دیگر. مهم این است که فیلم "زبان سینمایی" پیدا کند و در هر دو عالم (یعنی در شرق و غرب) موفق شود. اگر کسی هم خرده یی گرفت به او می گوییم: تو سمبولیزم سینماتیک نمی فهمی، با تکنیک های روایی مدرن آشنا نیستی و ذهن صاف و ساده ی سنتی ات توان برداشتن محصولات سینمای مدرن را ندارد.

و یک ملاحظه ی دیگر که خدا کند به فیلم سنگ صبور ربطی نداشته باشد:
 شوهر نادیا انجمن ابتدا نادیا را کشت و بعد خودش را به حال کما انداخت. این طوری بهتر است. چرا که اگر اول خود آدم به کما برود و بعد زن آدم بیاید و داستان خیانت های خود را به آدم بگوید، خیلی بد می شود. غیرت مرد افغان کی تحمل اش را دارد؟ هر چند مرد افغان سنگ صبور است، اما وقتی کارد به استخوان اش برسد، می ترکد و انصافا این ترکیدن قابل درک هم هست. شما باشید به جای یک مرد مظلوم و غیور افغان چه کار می کنید؟    

یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

در مظلومیت یک سنگ غیور


گلشیفته فراهانی در فیلم سنگ صبور در نقش یک زن جوان افغان بازی می کند. این زن دو دختر خردسال دارد و کارش پرستاری از شوهرش است. شوهر مجاهد او در یک دعوای شخصی گلوله خورده ( در پس کله اش) و از آن پس بی حرکت و بی  زبان شده است.  روزها می گذرند، اما مرد مثل جنازه یی با چشم و دهان باز همچنان خوابیده و ساکت و ساکن است. نه می میرد و نه حرکت می کند و به حرف می آید. زنده گی زن جوان، در دو قالب تصویر می شود: یکی در قالب آنچه همان روزها در محیط زنده گی اش می گذرد( در پرستاری اش، در رابطه ی او با کودکان اش، در جنگی که در شهر جریان دارد، در ترس و حرمان روزمره اش). دیگری در قالب قصه ها و خاطره ها و شکوه های او به شوهر ساکت شده اش. این دو قالب پیوسته در هم می روند. یعنی واقعیت های جاری در زنده گی زن جوان را در شعاع روایت هایی می فهمیم که او بر بالین شوهر خاموش خود نقل می کند. در جریان یکی از جنگ ها یکی از مردان مسلح بر زن جوان تجاوز می کند و به نظر می رسد که دایره ی رنج های بی کران زن کامل می شود.
 آنچه زن جوان بر بالین شوهر بی حرکت و خاموش خود نقل می کند سرگذشت زنی است که در چرخه ی فرساینده ی نظام مردسالار افغانستان افتاده و در هر قدم زنده گی خود در درون این چرخه ی خشن و بی رحم خرد شده است. او هم برای آن که از سنگینی این نظم ناتوان کننده بر شانه های خود بکاهد، گاهی چاره جویی هایی کرده است که اینک از بازگفتن شان در محضر شوهر ناتوان خود نمی شرمد و نمی ترسد. مثلا به شوهر خود – که حالا می فهمیم عقیم بوده- می گوید که آن دو دختر از او نیستند. از مرد دیگری هستند. زن جوان برای این که تهمت عقامت به شوهرش نرسد، با مرد یا مردان دیگری می خوابد و بچه دار می شود. این را حالا بر بالین شوهر خود می گوید. زن جوان  با مرد تفنگداری که بار اول بر او تجاوز کرده بود، نیز رفته رفته مهربان می شود و سعی می کند دردها و داغ های آن مرد بی تجربه و عطش زده و ستم دیده را نیز بشناسد. زن جوان هم با آن مرد می خوابد و هم بر بالین شوهر نیازمند به پرستاری اش حاضر می شود؛ هم خشم و کینه و حرمان راه می بردش، هم هوس و احساس گناه. از یک سو، وضعیت شوهرش به او آزادی بخشیده تا دهان و عاطفه ی قفل شده اش را باز کند و زخم های کهنه ی درون خود را به روشنی بیاورد. از سویی دیگر، به چیزی در آن رابطه یی که میان او و شوهرش هست تعلق خاطر دارد و به همین علت در نزد شوهری که دیگر هیچ کاری ازش برنمی آید می ماند. می ماند و می گوید و می ماند و می گوید و می گوید و می گوید... قصه ها و رازهای خود را با شوهر خود در میان می گذارد. در جریان این گفتن ها، در جایی، شوهر او جان می گیرد و در میانه ی اعترافات زن جوان ابتدا دست او را می گیرد و پس از آن با یکی از دست های نیرومند خود گلوی زن جوان را به سختی می فشارد. زن دست و پا می زند و آن گاه دشنه یی را در سینه ی مرد فرو می کند و فیلم تمام می شود.

حالا چند ملاحظه:

یک- شکستن تابوی سکس در افغانستان، آن هم به گونه یی که در سنگ صبور اجرا شده، کار دشواری است. اما چرا سکس در این فیلم این قدر محوریت یافته؟ در سراسر روایت های فیلم "حرمان جنسی" به عنوان محمل اصلی انواع محرومیت ها در میان آورده می شود. تا آنجا که در سایه ی همین حرمان زن جوان آن قدر پرورده می شود که حتا سعی می کند دنیای مردی را بفهمد که با زور کلاشینکوف بر او تجاوز کرده است. وقتی که افراطی های مذهبی می گویند اگر زنان در بند نباشند، شعله افروز هوس های خود و دیگران می شوند روشنفکران ابرو در هم می کشند که این چه توهم باطلی است. در سنگ صبور، زن جوان از بند نظارت و قهر شوهر خود رها شده. دیگر کسی نیست که او را بیش از این در چنبره ی "حرمان" نگه دارد. این است که یک اتاق آن طرف تر با مردی می خوابد که خوابیدن با این زن جوان را با تجاوز شروع کرده بود. حتا در پایان همان تجاوز هم زن جوان از مردی که بر روی او افتاده با لحن یک آدم متین می پرسد: " تمام شد؟". آیا افراطی های مذهبی راست می گویند که زنان لشکر شیطان اند و مرکزی ترین دغدغه ی شان هوس جنسی است؟ آیا اگر ما این سخن را به نحوی دیگر گفتیم وضعیت بسیار فرق می کند؟

دو- من نمی دانم بودجه ی فیلم "سنگ صبور" چه قدر بوده. اما می دانم که در بسیاری از موارد (مخصوصا در کشورهایی چون ایران و افغانستان) بودجه ی اندک فیلم ها را به درون موقعیت های ساده و بسته ی درون خانه ها می راند. برای کارگردانی که از نظر بودجه دست بازی نداشته باشد، بهترین موقعیت درون یک خانه ی ساده است. اما چنین موقعیتی هم عیب های خود را دارد. یکی از آن عیب ها این است که در چنین موقعیت هایی ، در غیبت امکانات دراماتیک، ناگزیر باید درونمایه ی کار را خیلی جذاب و سنگین کرد. یکی از تدبیرهایی که می تواند سبب ارتقای این موقعیت شود و مخاطب را درگیر ماجرا کند در میان آوردن تابوهای جنسی است. به گمان من نقش سکس و توابع آن در فیلم سنگ صبور را نیز می توان تا حدی از همین زاویه دید. زن جوان که بنا بر روایت خودش پدری بودنه باز داشته و از مجال چندانی برای آموزش و رشد فکری برخوردار نبوده، گاهی در هیات یک زن روشنفکر اما بدبخت چیزهایی می گوید که قاعدتا نباید از او انتظار داشته باشیم. این ها همه به خاطر عمق بخشیدن به موقعیتی است که یکی از علل انتخاب آن ارزان بودن آن بوده است و نه ظرفیت طبیعی آن برای بازگفتن یک قصه ی پیچیده. در ضمن، فیلم سنگ صبور حتا در موقعیت ساده ی درون یک خانه و اتکای بسیارش برگفتار زن بافت روایی ضعیفی دارد. علت اش هم احتمالا آن است که بایستی در دامن هر قصه-گفتاری یک تکانه ی ملال زدا تعبیه شود. ولی این تکانه ها غالبا به هم نمی آیند.

سه- در جایی از فیلم زن جوان با نقل از کسی دیگر می گوید که سنگ صبور سنگی است که تو پیش روی خود می گذاری اش و با او سخن می گویی. همه ی دردها و رازها و قصه های خود را با او می گویی. این سنگ سال ها خاموشانه به تو گوش می دهد. گوش می دهد و گوش می دهد، اما آخر می ترکد.  در فیلم "سنگ صبور" زن جوان قصه ها و رازهای خود را برای شوهر بی حرکت و بی زبان و سنگ شده ی خود باز می گوید. سر انجام، پاره یی بسیار دردناک از راز گفتن های زن شوهری را که مثل سنگ ساکت و ساکن بود، می ترکاند. مرد دست خود را دراز می کند و بر گلوی زن می گذارد و آن را با قدرت می فشارد.
اکنون، سوال این است: در این فیلم سنگ صبور کیست؟ آیا سنگ صبور شوهری است که وقتی داستان های غیرت انگیز زن خود را می شنود و می شنود و می شنود  سر انجام منفجر می شود و حرکت می کند و حلقوم زن را به قصد خاموش کردن اش می فشارد؟ یا سنگ صبور زنی است که پس از ده سال سکوت وقتی شوهر خود را از آسیب رساندن ناتوان می بیند، یک باره بند زبان خود را می گشاید و هر آنچه را در خاطر نهان داشته باز می گوید؟
اگر به خود فیلم رجوع کنیم سنگ صبور همان شوهر است. سنگ صبور را می توان با دردها و رازهای مختلف ترکاند. کارگردان "سنگ صبور" سنگ صبور فیلم خود را سرانجام با نقل کردن رازهایی می ترکاند که بر محور سکس و "حرمان جنسی" تنیده شده اند.  شاید با دردهای دیگر نمی شده فیلم جذابی ساخت. 

دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

گزارش به آزرده گان


من در این نوشته گزارش احوال خودم را می دهم و شرحی از رابطه ی خود با مذهب. چرا؟ برای این که فکر می کنم آنچه من در این زمینه تجربه کرده ام در جاهایی تجربه ی بعضی از هم نسلان من هم هست و شرح این تجربه برای کسانی که از من جوان تر یا خیلی جوان تر اند کاملا خالی از عبرت نیست. اما چرا حالا می خواهم این گزارش را بدهم؟ به خاطر این که من در این اواخر بعضی یادداشت های کوتاه در فیس بوک نوشتم و آن یادداشت ها بحث انگیز شدند. بحث انگیز شدن یک نوشته البته چیز عجیبی نیست. اما آنچه مرا وا داشت کمی خودم و عقایدم را در این نوشته توضیح بدهم این بود و هست که بعضی از دوستان قدیم و جدیدم از عقاید من متعجب شده اند و پرسیده اند که بر من چه رفته که این چنین زیر و زبر شده ام و دیگر آن آدم سابق نیستم.
من در خانواده ی مسلمان و شیعه به دنیا آمدم. در کشوری مسلمان نشین. من هم شیعه شدم. بعید بود سنی یا هندو یا بودایی شوم. بعید بود بی مذهب بمانم، چون پدر و مادرم مذهبی های مومنی بودند. من آخرین فرزند خانواده بودم. پیش از من برادران و خواهران ام شیعه شده بودند. در محیط زنده گی من هم همه شیعه بودند. من مثل همه ی کودکان جهان ضعیف و وابسته بودم. همان خانواده یی که به من نان و آب و لباس می داد و سر و تن ام را می شست و می گذاشت در سایه ی حمایت شان زنده گی کنم و از شان زبان فارسی بیاموزم، به من مذهب را هم یاد می داد. من نمی دانستم مذهب چیست. همان طور که نمی دانستم خانواده چیست. همان طور که نمی فهمیدم هوا چیست، آفتاب چیست، راه چیست، خواب چیست. این ها فقط بودند. مادر فقط بود. پدر فقط بود. مذهب هم در بافت همین "بود"ها پخش بود و من نه قدرت تشخیص اش را داشتم و نه از حضورش مطلع بودم. وقتی کسی می گفت "خدا" من چیز خاصی نمی شنیدم. مثل این بود که کسی بگوید" درخت". بعدتر، در همان سال های کودکی، وقتی کسی می گفت"امام علی" من فقط احساس می کردم که در ما و زنده گی ما آن هم هست. اگر درخت بود، نان بود، عید بود، علی هم بود. این گونه من بزرگ می شدم و مذهب مثل هوا یا دود یا روشنی رخنه های روز و شب مرا پر می کرد و من بی آن که خودم بدانم شیعه می شدم. ماه محرم در زنده گی من یک ماه استثنایی نبود. ما وقتی برف می بارید برف را جارو می کردیم. وقتی که گندم پخته می شد گندم را خرمن می کردیم. در جایی از سال محرم می آمد. مثل برف، مثل فصل درو. در مسجد بزرگان گریه می کردند. ما بچه ها در دهلیز و سر صفه ی مسجد مشغول بازی یا آزار دادن همدیگر می شدیم و تهدیدهایی از جنس "باش، به خدا اگر این را به پدرت نگویم". تا مراسم نوحه خوانی و روضه خوانی و گریستن های تلخ بزرگان تمام می شد، چند تایی از ما در این گوشه و آن گوشه به خواب رفته بودیم. خواهران من که همیشه مجبور می شدند مرا از مسجد تا خانه بر دوش خود ببرند، با مادرم دعوا می کردند که "این هر شب خواب می رود، چرا می آوری اش؟". شاید به فکر کسی نمی رسید که بچه های خود را به مسجد نبرد. آن به مسجد رفتن ها پاره یی کاملا طبیعی از زنده گی بود. آن وقت ها ما نه از یزید کینه یی به دل داشتیم و نه زنده گی و مرگ حسین برای ما جاذبه یی داشت.
اما آن طور نماند. ما بزرگ تر شدیم و یاد گرفتیم که حقی هست و باطلی هست و بایدی هست و نبایدی. من نیز در این طریق همگام با همگنان خود طرفدار حسین و خصم یزید شدم. در همان ایام نماز خواندن نیز برایم مهم شد و یاد گرفتم که بعضی اندیشه ها و رفتارها و گفتارها باطل اند و منافی اخلاق و ایمان داری و مسلمانی. یاد گرفتم که "آدم درست بودن" چیست. آموختم که اخلاقی بودن، خوب بودن و با شرف بودن تنها در مسلمان بودن و شیعه بودن ممکن است و لاغیر. "کافر" برای من کلمه ی منفوری شد که جز حس بیزاری و دشمنی بر نمی انگیخت. در برابر، هر وقت که با کلمه ی "مومن" رو به رو می شدم احساس کسی را پیدا می کردم که تن از سرما لرزنده اش را با گرمای آرام بخش یک بخاری خوش سوز نوازش کرده باشند. در این دوره، هر سخنی که در دفاع از اسلام و مخصوصا تشیع گفته می شد برای من حجت بود. این مهم نبود که آن سخن قوی و مستدل بود یا نبود. فرو کوفتن کفر و انحراف عقیدتی دلیل نمی طلبید. کافی بود کسی مسلمان نباشد و سخنی گفته باشد و مسلمان باشد و سخنی گفته باشد. آن گاه ، به صورت خودکار، سخن اولی سست و مردود بود و سخن دومی متین و خلل ناپذیر. بعدها، چون مطمئن بودم که نامومنان و بی باوران (بخوانید همه ی غیر شیعه ها) هیچ دلیل قابل توجهی برای عرضه کردن ندارند، با نوعی احساس حریف طلبانه به جست و جوی سخنان و دلایل شان می رفتم. نتیجه هم معمولا از قبل مشخص بود: تعجب می کردم که چرا نامومنان این قدر لجوج و عنود اند و خورشید حقیقت را در برابر چشم خود نمی بینند و دست از آیین خطااندیشی و خطاکاری بر نمی دارند. با خود می گفتم: اینان چه گونه با این باورهای سست و دلایل پوچ هم چنان بر مواضع خود اصرار می ورزند؟
در همین دوره بود که من، مثل بسیاری از هم نسلان ام، با این آموزه که تاریخ تشیع یک تاریخ مقدس است کاملا راحت شدم. این است که سرگذشت تشیع برای من قصه ی مقاومت جبهه ی حق و عدالت و تقوا و دانش و راستی و پاکیزه گی در مقابل باطل و بیداد و نفاق و جهل و دروغ و نیرنگ و کثافت کاری شد. حسین همه ی محسنات ممکن یک آدم را بر گرفت و نماد حقیقت شد. یزید مردارخوار پلشتی شد که زشتی اش جهانی را آلود. آن گاه، حسینیان و یزیدیان در برابر هم قرار گرفتند. در جبهه ی اول فقط حق و حقیقت و عدالت و روشنایی حکم می راند و در جبهه ی دوم چیزی جز شهوت رانی و باطل پرستی و حق کشی و تیره دلی برقرار نبود. با این حساب، تاریخ سه گروه آدمی عرضه می کرد (هم در زمان علی و حسین فرزندش و هم در همه ی دوره های بعدی): 1- رستگاران، و آنان کسانی بودند که در جبهه ی نبرد حق علیه باطل می رزمیدند و پرچم حسین در دست داشتند. 2- عنادورزان، و آنانی که کسانی بودند که می دانستند حق با کیست اما هم چنان بر باورها و راه و رسم غلط خود پا می فشردند. 3- گمراهان، و آنان کسانی بودند که از سر نادانی هنوز به جبهه ی حسینیان نپیوسته بودند و در ضلالت دست و پا می زدند.
این اسلام ایدئولوژیک من و هم نسلان من جایی برای شک و وسواس نمی گذاشت. علی شریعتی هم گفته بود که آنانی که می روند کار حسینی می کنند و آنانی که می مانند باید کار زینبی کنند، و الا یزیدی اند.  من سال ها با این باور زنده گی کردم. در همین سال ها، تا هر جا که ممکن بود سعی می کردم همه ی ارکان و شاخه های اعتقاد مذهبی خود را محکم تر و قوی تر کنم. می خواستم هر وقت که در برابر پرسش یا به قول متکلمان اسلامی "شبهه"یی قرار بگیرم، پاسخی جامع آماده داشته باشم. به همین خاطر، با عطش یک مجنون عاشق به جان کتاب های مذهبی افتاده بودم تا مثلا چند دلیل مجاب کننده برای اثبات وجود خداوند بیابم و خیال خودم را از این جهت راحت کنم. جان می کندم تا مثلا به استدلالی برسم که روزه گرفتن را، یا وجود امام زمان را، یا ضرورت معاد را، یا هر چیزی در این مایه ها را چنان مدلل کند که دیگر کسی نتواند در مورد شان چون و چرا کند. هنگامی که در این راه خبر یافتم که فیلسوفان مسلمان همه ی رخنه ها را بسته اند و در عالم فکر دینی چیزی نگذاشته اند که کسی بتواند در موردش ایرادی بگیرد، از خوش حالی سیاه مست شدم. اما...
اما چه می دانستم که خود همان وارد شدن در عالم"دلیل گویی و دلیل طلبی" (گیرم برای مستحکم کردن باورهای خود) با من چه خواهد کرد. فراموش کرده بودم که خواندن و فکر کردن و با پرسش های دشوار و گوناگون در پیچیدن با ذهن آدم کارهایی می کنند که خود آدم هم از کیفیت شان بی خبر است. این است که در جایی از این سفر، این سوال در ذهن من قوت گرفت که "من از کجا می فهمم که این باورها و اعتقادات من درست و محکم اند؟". روییدن این سوال در ذهن آدم، کمتر از بیدار شدن زلزله یی بنیاد برافکن در زیر پوست یک ولایت آباد نیست. همین که کسی مجال یافت به باورهای خود از یک فاصله نگاه کند و چند و چون شان را معاینه کند و در غربال سنجش های معرفت شناسانه بیندازد، دیگر هرگز جهان را مانند گذشته نخواهد دید. این آغاز شکاف برداشتن دیوارهای بلندی است که سال ها در کار بنا کردن شان بر گرد مجموعه ی باورهای خود بوده ایم و از دل و جان و روان خود برای بالا بردن شان مایه گذاشته ایم تا آن باغچه ی معصوم باورهای توفان ندیده ی ما را محافظت کنند. برای من نیز همین اتفاق افتاد ( البته با تدریجی نفس گیر در طی بیست سال) و آن توفانی که همیشه مسخره اش کرده بودم دیوارهای دفاعی ستبر اعتقادات پیشین مرا فرو کوفت و با خاک برابر کرد. آن گاه، من ناگزیر شدم با مجموعه یی از باورهای آزمون نشده و عریان شده ی خود رفتار متواضعانه تری در پیش بگیرم. یعنی ناگزیر شدم که به جای تکیه بر آن یقین محکم و درخشان گذشته، با تکه-پاره های در هم ریخته ی آن یقین سر کنم و کمتر به آن سرمایه ی وهم آلود برباد رفته دل خوش باشم.
اکنون، آنچه من گاه گاه در این جا و آن جا در باره ی پاره هایی از اعتقادات مذهبی می نویسم برخاسته از نوع نگاه امروزین من به رابطه ی آدمی و تاریخ و مذهب اش هست. من ضد مذهب نیستم، اما فکر می کنم به عنوان کسی که در درون یک روند طولانی و دردناک تعامل با یکی از مذهب های جهان به تکرار افتاده و برخاسته، حق دارم در باره ی این تجربه و فکری که همگام این تجربه است سخن بگویم. می دانم بعضی از دوستان (حتا آن هایی که از نزدیک شاهد دگرگونی فکری و اعتقادی من بوده اند) گاهی از آنچه می نویسم و می گویم تکان می خورند. عرض من خدمت این دوستان این است: بهتر است خودمان را با تفاوت های فکری و اعتقادی و دگرگونی نگرش ها عادت بدهیم. "آزادی بیان عقاید" وقتی معنا دارد که اجازه بدهیم مردم عقایدی را بیان کنند که از نظر ما نامطلوب اند. این که با عقاید مورد پسند خود و بیان آن ها راحت باشیم، بسیار آسان است.
بعضی از بس دل بسته ی عقاید و باورهای مذهبی خود هستند، هر باور یا سخن متفاوتی را توهینی به خود تلقی می کنند. همین که خودشان بگویند "است" و کسی آن را به "نیست" تبدیل کند، این جماعت شکایت می کنند که به عقاید شان توهین شده است. علت اش هم این است که برای سنجش مسایل از چارچوب های ساده ی حق و باطل استفاده می کنند و چون اعتقاد پیشینی دارند که حق پیروز است و حق با آنان است، نمی توانند قبول کنند که آنچه تا کنون درست پنداشته اند نادرست باشد. چرا که قبول چنین چیزی در نظر شان به معنای "باطل پیروز است" خواهد بود.
من در یادداشتی نوشتم که " پیروزی خون بر شمشیر" با معیارهای متعارف پیروزی و شکست نمی خواند و مثلا جای پیروزی و شکست در رویداد کربلا را تغییر نمی دهد. کسی نوشته است که پیروزی خون بر شمشیر یعنی این که امروز حسین زنده است و یزید مرده است. در این جا باز مجبوریم معنای مرده و زنده را هم تغییر بدهیم و به هر طریقی شده حسین را پیروز کنیم. اما واقعیت آن است که حسین و یزید هر دو از دنیا رفته اند. اگر حرف بر سر افکار و مشی سیاسی و میراث آن ها است، متاسفانه یزید همان قدر (یا شاید بیشتر) زنده است که حسین. می دانم عده یی خواهند گفت که منظور ما این است که حسین نام نیکی از خود به جا گذاشت و یزید رسوا شد. از قضا سخن من هم این است که پیروزی و شکست را با تعریف های متعارف تاریخی و عینی شان بپذیریم و معنای شان را به چیزهایی چون نام نیک و نام بد حوالت نکنیم. چرا که اگر معیار پیروزی را نام نیک بگیریم، اولا هیچ فرد نیک نامی را نمی توان در هیچ حالتی شکست خورده دانست ( حتا اگر استخوان های او و همراهان اش را خاکستر هم کرده باشند). ثانیا، ما که نمی توانیم نام نیک را فقط به کسانی بدهیم که مطلوب خود ما هستند. عین این کار را دیگران هم می توانند بکنند. همین سیستم های دموکراتیک مدرن با این انتباه به میان آورده شده اند که خود را حق و دیگران را باطل انگاشتن و بر اساس این نگرش مواضع انعطاف ناپذیر ایدئولوژیک اتخاذ کردن نادرست و ناکارآمد است. سیستم های دموکراتیک با این آموزه کار می کنند که در جامعه برای باطل هم جایی هست یا باید باشد. چرا که آنچه را ما به راحتی باطل می دانیم و عرصه را بر آن تنگ می کنیم، عده یی دیگر باطل نمی دانند.
به نظر من بسیاری از ما با اندیشیدن آزاد میانه ی خوبی نداریم. سوال من این است: چه عیبی دارد که افراد آزادانه فکر کنند (بدون این دغدغه که ممکن است افکار شان غلط هم باشند) و نتیجه ی فکر خود را آزادانه با دیگران در میان بگذارند؟ چرا به شهروندان کشور خود نگوییم " تو فکر کن، ما از تفکرت حمایت می کنیم حتا اگر با نتیجه گیری ها و ارزیابی های تو موافق هم نباشیم"؟  این که ما به کسی بگوییم " صحیح فکر کن و حتما به نتایج درستی برس" به این معنا است که نمی دانیم تفکر چه گونه چیزی است. تفکر یک روند مداوم و ناخالص و پیچیده است و نه فلان نتیجه ی ساده و معین. این که بخواهیم کسی پیشاپیش به همان نتیجه یی معتقد باشد که ما قرن ها است به آن باور داریم، ضد تفکر و ضد آزادی است. 

پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

گفت و گو با یک آدم غمگین و مرد


 
سلام 
- علیکم السلام

- دیدم شما مدتی است در این جا کار می کنید، می خواستم بدانم این کاری که شما می کنید چیست؟
- برادر این کار نیست. ما برای مراسم آماده گی می گیریم.
- مراسم چه؟
-  مراسم همدردی با غلام حیدر.
- متوجه نشدم. این چه گونه مراسمی است؟
- ببین برادر، آن مردکه ی چاق و قد بلند که در کنار درخت ایستاده، غلام حیدر است. پدر کلان غلام حیدر کسی بوده به نام "بابا صفی". می گویند که بابا صفی "مهره ی مار" داشته. از کجا پیدایش کرده بوده خدا می داند. می دانی که هر کس مهره ی مار داشته باشد می تواند همه ی آرزو های خود را برآورده کند. کدام ناکس خبر می شود که بابا مهره ی مار دارد. آوازه دروازه می کند و تمام مردم را با خبر می سازد. آن وقت خر بیار و باقلی بار کن. همه ی مردم شب و روز به خانه ی بابا می آیند و از او می خواهند که با استفاده از مهره ی مار خود آن ها را به آرزوهای شان برساند. مردم عقل که ندارند. هر رقم آرزو. هر رقم خواهش. یکی می گوید کاری بکن که گاو من دیگر لگد نزند. یکی می گوید به مهره ات بگو که کاکای مرا فلج کند. از همین قسم خواهشات. آخر بابا صفی به تنگ می آید. یک شب مهره ی مار خود را بر می دارد و از خانه فرار می کند تا به یک ملک دیگر برود. نامرد زن اش که می فهمد بابا مهره را برداشته، شبانه مردم را خبر می کند که بابا فرار کرده. چار نفر از جوان های بی کار و بی بند و بار که سنگ را به هوا می اندازند و سر خود را زیرش می گیرند و برای جنجال جان می دهند به دنبال بابا صفی می افتند. بابا را در سر همین گردنه ی "شترخار" پیدا می کنند و به او می گویند که خودش هر جا می رود برود اما نمی تواند مهره را با خود ببرد. خلاصه بابا صفی تن نمی دهد و همین چار جوان آن قدر سر او را به سنگ می زنند که بی چاره جان به حق تسلیم می کند. مهره را که بابا در یک دستمال سبز به لنگ خود بسته بوده پیدا می کنند و جسد بابا را همان جا می گذارند...
- ببخشید، بابا که مهره ی مار داشت می توانست کاری کند که آن جوان ها به او نرسند یا نتوانند بکشندش...
- حتما ترسیده بوده و فراموش کرده بوده که مهره ی مار پیشش هست.
- خوب
- آری. ترس برادر مرگ است برادر. خلاصه آن جوان های بی غیرت مهره را می گیرند و از همان زمان که حالا هشتاد و چند سال می شود دیگر کسی آن ها را ندیده. خدا می داند که با آن مهره چه ناروایی ها که نکرده باشند...
- حتما آن چار نفر با استفاده از آن مهره تا حالا هم جوان و تر و تازه مانده اند.
- پس چی دیگر. فکر می کنی آدم مهره ی مار داشته باشد به عقل اش نمی رسد که خود را برای همیشه جوان کند؟
- ولی بابا صفی که خود را جوان نساخت. جوان نساخت یک طرف. حتا از خود دفاع هم نکرد. مهره که داشت...
- خوب. بابا آدم مفت نبوده. حتما حکمتی داشته که در آن شب فرار خود از مهره ی خود هیچ استفاده نکرده. حتما دل اش به خریت آن جوان ها سوخته و با خود فکر کرده که اگر من این جوان ها را خاک و خاکستر کنم خدا را خوش نمی آید. می گویند بابا خیلی آدم دل رحمی بوده. نقل می کنند که وقتی قهر می شده و زن خود را می زده و سیاه و کبود می کرده یک ساعت بعد پشیمان می شده و می رفته زن دوم خود را هم لت می کرده که به دل زن اول اش چیزی نگردد. این ها آدم های قدیمی بودند. استخوان شان پخته بود.
- بسیار خوب. حالا این مراسم همدردی با غلام حیدر به خاطر کشته شدن بابا صفی است؟
- بلی. بعد از پرواز بابا صفی هر سال...
- معذرت می خواهم بعد از پرواز بابا صفی؟
- بلی. در بین مردم ما فناجت بابا را پرواز او می گویند.
- چی؟ فناجت چیست؟
- برادر تو به کلی از دنیا بی خبر هستی. فناجت را نمی فهمی؟ همین که یک نفر بزرگ را در تاریکی شب با سنگ شهید کنند فناجت است دیگر. ما هر سال مراسمی به خاطر فناجت بابا صفی داریم.
- درست. ولی این افرادی که من در این جا می بینم خیلی خوش حال به نظر می رسند.
- خوب. مراسم چند روز بعد شروع می شود. دل ات هست که از همین حالا خاک عالم را بر سر خود کنیم؟ برادر تو مثلی که از کره ی مریخ آمدی. هاهاها. یک دفعه قهر نشوی. من با همه مزاح می کنم.
- نه، نه .
-  این جوان هایی که حالا خوش و خندان هستند چند روز بعد جزای خوش حالی خود را می بینند. ههه ههه هه هههههه.
- چه طور؟
- ما در یک قسمت مراسم فناجت بابا سر چوب ها را آتش می زنیم و پشت و پهلوی این جوان ها را با آن داغ می کنیم. این ها را در بغل من می بینی؟ همه داغ های آتش اند.
- چرا؟ چرا این کار را می کنید؟
- برادر این مراسم فناجت است. عروسی که نیست. خداوند در هر امری که کرده یک مقصد داشته.
- ببخشید. خداوند امر کرده که این کار را بکنید؟
- ببین. خوب نیست ما در باره ی امر خداوند حرف بزنیم. ولی تا جایی که من خبر دارم این کار برای روحیه ی جوان ها خیلی خوب است. محکم می شوند. یک داکتر داریم که در جرمنی تحصیلات کرده. می گوید که جوانی که بدن اش به این شکل با آتش داغ داغ شود تا زنده است مریض نمی شود. همه ی میکروب های وجودش از بین می رود. باور به خدا کنی که من در کل زنده گی خود یک دفعه زکام نکرده ام. بچه کاکایم این کارها را نمی کرد. هر روز پیش داکتر است و خریطه خریطه دوا می خورد. این یک طرف گپ. طرف دیگرش این است که خوب این امر خداوند است و ما نمی توانیم سر کشی کنیم. ده پشت ما این مراسم را اجرا کردند. تو فکر می کنی سه قرم چهار قرم پیش پدران ما مثل ما پول و پیسه داشتند؟ بی چاره ها نان خوردن خود را نداشتند اما مثل مرد همین مراسم فناجت را ادامه دادند.
- شما می گفتید که هشتاد و چند سال پیش بابا...
- برادر،برادر. یک دقیقه صبر کن. من از تو یک سوال دارم: به نظر تو آدم بیست و چهار ساعت یله گردی کند و سطرنج و قطعه بازی کند خوب است یا در غم و خوشی مردم خود شریک شود و مثل مرد در میدان بیاید؟
- صحیح، یله گردی خوب نیست.
- خلاص دیگر. انسان باید همیشه رسم و رسوم پدری و دین و ایمان خود را محکم بگیرد.
- درست.
- امسال چند حاجی هم کمک کرده اند. شش لک افغانی مصرف می کنیم. دشمن ها از همین حالا شب و روز می سوزند. پارسال یک نامرد از استرالیا قول داده بود که پیش از مراسم 19 هزار دالر جمع آوری می کند و می فرستد. نفرستاد. خیلی پیش دشمن ها کم آمدیم.
- ببخشید، دشمن های شما کی هستند؟
- زیاد هستند. یکی اش همین بچه خاله خودم هست. کاراته و کونگ فو یاد دارد. یک گروپ هم دارد. سال گذشته در مراسم نمایش داد. مکتب خوانده هم هست. خیلی وقت ها از ما پیش می شود. راه و رقم اش را بلد است. در مراسم پارسال شش قسم گریه کردند، محشر شده بود. دل همه را آب کردند. بی ناموس خیلی صدای خوب هم دارد. تمام نفرهای اش هم صدای خوب دارند. یک رقم گریه می کنند که... خلاصه خیلی یاد دارند. خوب، همه اش از تمرین است. ما هم تمرین کنیم به خدا ده-یازده رقم می توانیم گریه کنیم.
- این تکه های سفید که در آن گوشه گذاشته اید برای چه هستند؟
- این ها " ستر بابا" نام دارند. هر سال در ختم مراسم به هر کس سه متر از این رخت های سفید می دهیم. تبرک می شود. خیلی برکت می آورد در خانه. بابا در شب فناجت خود لباس سفید به تن داشته و به همین خاطر ما تکه های سفید به مردم می دهیم.
- مردم با این تکه ها چه کار می کنند؟
- هیچ. در خانه های خود می گذارند. برای برکت خانه است.
- پول این ستر بابا را کی می دهد؟
- برادران از خارج کمک می کنند.
- این گروپ های دیگر هم به مردم ستر بابا می دهند؟
- بلی. منتها رنگ تکه های هر گروپ فرق می کند. بعضی ها زرد می دهند، بعضی ها آبی. سرخ، سیاه ، بادنجانی، خاکستری، سبز. رقم رقم رنگ است.
- ولی شما می گویید که لباس بابا سفید بوده. نمی شود که چند رنگ لباس به تن اش بوده باشد.
- درست است. ما همان رنگ اصلی را می دهیم. این گروپ های دیگر کلا رنگ های غلط به مردم می دهند. تو خودت فکر کن. تو را به خدا یک نفر که مهره ی مار داشته باشد لباس سیاه یا سبز یا آبی می پوشد؟ باز خداوند رنگ سفید را دوست دارد.
- خوب. تشکر. من باید بروم
- خدا پشت و پناه ات. روز مراسم حتما بیا. 


چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

جمهوری پوهنگاه

بحث دانشگاه و پوهنتون را که می دانید. فارسی زبان ها یا همان دری زبان ها دانشگاه می گویند و می نویسند. پشتو زبان ها پوهنتون را ترجیح می دهند. دعوا پیچیده است: یک طرف اش قضیه ی حفظ مصطلحات ملی است. دانشگاه در افغانستان همیشه به نام "پوهنتون" شناخته می شده. طرف دیگر قضیه، ملی بودن زبان های فارسی و پشتو است. در واقع، رسمی شدن زبان فارسی دری در افغانستان است که این همه مشکل ساز شده. حالا یک فارسی زبان می تواند بگوید: تا وقتی که زبان من زبان رسمی-ملی کشور نبود، پوهنتون عیبی نداشت. اما حالا که زبان من یکی از زبان های رسمی کشور است، چرا من نتوانم دانشگاه بگویم و بنویسم؟
به نظر من حجم واقعی این چالش را در چارچوب آنچه از گذشته بر جا مانده خوب نمی توان دید. اگر آینده را وارد این معادله بکنیم خطوط اندام این مساله روشن تر دیده خواهند شد. مثالی بدهم: فرض کنید که آفتاب اعلام کند که از شروع ماه ِ آینده دیگر نمی خواهد مثل سابق غروب کند و دوست دارد که شب ها در کشور زیبای افغانستان فرود بیاید و شب ها را در همان جا به سر ببرد. حالا ما افغان ها می خواهیم برای این میهمان عزیز و افتخار بخش و میکروب کش جایی و محل اقامتی فراهم کنیم. برای او خانه یی می سازیم. یک دفعه یاد ِ مان می آید که بر سر در محل اقامت آفتاب باید لوحه یی نصب کنیم و بر آن بنویسیم... وای! چه بنویسیم؟ "خورشید خانه" بنویسیم یا "لمرتون"؟ در این جا دیگر کسی نمی تواند بگوید که کدام یک از این دو اسم از جمله ی مصطلحات ملی است و بر دیگری ترجیح دارد. 
نکته یی که من می خواهم در چارچوب این مثال روشن اش کنم این است: فرض کنیم که یکی از دو طرف عقب نشینی کرد. مثلا فارسی زبان ها گفتند که خیلی خوب ما از خیر دانشگاه گذشتیم و همان پوهنتون را قبول داریم. حالا سوال این است: کسانی که چند اصطلاح به جا مانده از گذشته را محکم گرفته اند، در مورد آینده چه نظر و موضعی دارند؟ در برابر این مساله می توان یکی از این دو موضع را بر گرفت:
یک- جلو ورود مفاهیم جدید را بگیریم و به هیچ چیزی که در چارچوب های قبلی فکری و زبانی ما ثبت و ضبط نشده اجازه ندهیم که وارد زنده گی جمعی ما شود.
دو-  مفاهیم جدید و بی سابقه را اجازه ی ورود بدهیم، اما فورا در زبان مطلوب خود برای شان واژه سازی کنیم و از همه بخواهیم که همان بر ساخته های ما را به کار ببرند.آن گاه هر کسی را که با ما همراه نشد به انواع معصیت ها متهم کنیم.

اکنون، گره کار در این جا است که کل این ماجرا سیاسی است. و گرنه بحث بر سر استفاده از این یا آن اصطلاح که نباید این قدر ناموسی شود. آن هایی که سعی می کنند نشان بدهند که دغدغه ی شان در این زمینه کاملا تکنیکی و اکادمیک است، همان هایی اند که اطلس اتنوگرافی اقوام غیر پشتون افغانستان را می نویسند؛ همان هایی اند که کتاب های فارسی ناشران هموطن خود را به دریا می ریزند؛ همان هایی اند که با برابری شهروندی همه ی ساکنان افغانستان سر ستیز دارند.
این استدلال که استفاده ی همزمان از اصطلاحاتی چون دانشگاه و پوهنتون باعث آشفته گی های اداری و علمی در کشور می شود بی پایه است. باوجود این ، می توان از موضع مماشات به کسی که اصرار دارد ما باید فقط از کلمات پوهنتون و پوهاند و امثال شان استفاده کنیم می توان گفت: " بسیار خوب. من نگرانی ترا درک می کنم. واقعا باید به خاطر جلوگیری از هرج و مرج و آشفته گی از اصطلاحات پشتویی که تا حالا جا افتاده اند استفاده کنیم. در ضمن، برای آینده پیش نهادی دارم به این شرح: ما چون نمی خواهیم گرفتار آشفته گی شویم، برای مفاهیم جدیدی که وارد جامعه ی ما می شوند فقط واژه های فارسی می سازیم و فقط از همان واژه ها استفاده می کنیم". چنین پیش نهادی نباید برای کسی که نگران آشفته گی در حوزه ی مصطلحات ملی است چیز عجیبی باشد. اگر این پیش نهاد قابل قبول نیست، یک فارسی زبان چرا باید بپذیرد که مثلا فقط واژه ی پشتوی "پوهنتون" باید در افغانستان به کار برده شود؟

یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

این قافله ی عمر عجب یک نفره است

سلام،
در این اواخر دوستان زیادی می پرسند چرا نمی نویسم. می دانم ننوشتن بد است. نه فقط بد است، آزارنده هم هست. برای من که نوشتن از نخستین محبوب هایم بوده و هنوز مهرش در جان ام سبز و روشن است، ننوشتن عذاب  ِهجران است. همه ی این کم کاری ها از آن است که وقت کم دارم. با وجود این، به زودی نوشتن در این جا و جاهای دیگر را از سر خواهم گرفت. از همه ی کسانی که هنوز به رهانه می آیند متشکرم. 

پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

این شگرف ِ شگفت

امروز زاد-روز ِ من بود؛ زنده گی چندان پر از شگفتی است که واقعا از به دنیا آمدن خود خوش حال ام...

یک زنده گی نامه ی طنزآلود برای خودم نوشته بودم، اما آخر دلم نشد این جا بگذارم اش. خواهش می کنم، شما لطف دارید. نه، جدی می گویم. خداوند به شما هم عمر دراز بدهد. خواهش می کنم، خواهش می کنم. 

سه‌شنبه ۴ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

ای کسانی که کافر شده اید...


مرتد و کافر است کسی که:
  • کچالوی آبجوش را نمک بزند و بخورد
  • در گرمای هشتاد درجه ی سانتیگراد زیر بغل اش عرق کند
  • قبل از طلوع آفتاب ستاره ها را بشمارد
  • اسم اش زیاد نقطه داشته باشد
  • بی خبر شانزده ساله شده باشد
  • در یک ماه بیش از سه بار خواب ببیند
  • اسم اش هیچ نقطه نداشته باشد
  • درون کفش اش تاریک باشد
  • اشکال منحنی در بدن اش رویت گردد
  • مغزش رطوبت داشته باشد
  • وقتی می خوابد لبه ی لحاف را زیر چانه ی خود بگذارد
  • بلغم اش بیش از حد چسپناک باشد
  • وقتی جای پشه گزیده گی در ساق پای خود را بخارد، خارش پای اش بیشتر شود
  • بعضی وقت ها فراموش کند که فردا سه شنبه است یا چهار شنبه
  • در عمر خود چندین بار سنگریزه های سر راه را با نوک پا لگد زده باشد
  • بعضی اوقات تکه ابرهای آسمان را به شکل گوسفند و خر و شتر ببیند
  •  دهان خود را با خمیر پر کند و دو انگشت وسط هر دو دست خود را برای مدتی طولانی در دماغ خود فرو کند ( به گونه یی که اصلا نتواند نفس بکشد) وبمیرد

این قدرش البته مورد توافق علمای بزرگ شیعه و سنی است.  

اما در این اواخر یکی از نوابغ ما در هزاره جات ( سید اسحاق واعظ، رئیس شورای علمای ورس) بر آنچه در بالا خواندید بند جدیدی افزوده است. ایشان گفته که ازدواج دختران سید با مردان ِ غیر سید حرام است و هر کس که مرتکب این حرام شود نیز در پیشگاه خداوند متعال کاملا کافر و مرتد می کند ( تصحیح: کافر و مرتد می شود). 

پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

بیایید بیایید که توهییییییین رسیده است


یک نفر در امریکا فیلمی ساخته و در آن به مسلمانان و پیامبر اسلام توهین کرده. مهم نیست که این فیلم اصلا فیلم نیست و از هیچ جهت کیفیتی ندارد. یعنی این واقعیت که اگر به هر کودک دوازده ساله یی یک کمره ی فیلم برداری بدهی می تواند چنین فیلمی بسازد، اصلا مهم نیست. این هم هیچ اهمیتی ندارد که همه ی آدم های با عقل امریکا این فیلم مزخرف را پوچ و بی ارزش دانسته اند. این ها مهم نیستند. آنچه دل آدم را به درد می آورد سکوت جانگزای ملت غیور افغانستان است که این دفعه غیرت را مثل یک جوراب پشمی پوشیده و نشسته چرت می زند. من دیشب با این امید به خواب رفتم که فردا که خبرها را ببینم حد اقل بیست نفر افغان به خاطر این فیلم شکم های همدیگر را دریده باشند. امروز صبح دیدم که هیچ خبری نشده.
اوهوی! حی علی السلاح! شما را چه شده؟ مگر شما به خود قول نداده بودید که هر بار که یک آدم کله خر در جایی به دین شما توهین کرد به جاده ها و بازارها بریزید و با مشت و لگد به جان همدیگر بیفتید؟ این بار چه شده؟ نه نعره ی تکبیری، نه آتش زدن دکانی، نه ستون ِ دود به هوا کردنی. از مردمان "بهارستان"- یعنی مسلمانان کشورهای عربی- یاد بگیرید. می دانم نمی گذارند دست تان به سفارت امریکا برسد. مهم نیست. یک خوراکه فروشی لوکس پیدا کنید که دروازه اش شیشه یی باشد. شیشه اش را بشکنید و تمام مواد خوراکی اش را بیرون بیندازید. تکسی که زیاد است. یکی دو تای شان را به آتش بکشید. صاحبان شان را هم زیر مشت و لگد بیندازید. همه با هم فریاد بزنید که آن کسی که فیلم توهین به پیامبر را ساخته باید فورا دستگیر و اعدام شود. بی کار نمانید. در همان حال که فریاد می زنید آن ماشین شیر یخ فروشی را هم چپه کنید؛ خیلی فایده می کند. تربوزها و خربزه های فلان کاکا را بزنید که از سر کراچی بریزند و لول بخورند. لول خوردن شان بهتر از لول نخوردن شان است. هر کس لطفا کاری بکند. موجیم که آسوده گی ما عدم ماست.
مرا ببین که چه رویاهایی در سر دارم. امروز باید خون گریست. ملت از کار رفته. سابق اگر کسی می گفت که آن حرف "میم" که بر سر نام حضرت محمد است همان میمی است که با آن میخانه را هم می نویسند، ملت گرگردراغ پرور افغانستان حد اقل پنج شهر را به آتش می کشیدند. حالا دیگر از این چیزها خبری نیست.
البته من کاملا امید خود را از دست نداده ام. می دانم که دیگ مردها دیر به جوش می آید، اما وقتی به جوش آمد تا ده- بیست نفر از همین مردها را قیله قیله نکند کجا از جوش می نشیند. یک دفعه دیدید که یک قهرمان ملی از عمق ِ ناف خود فریاد زد که ایهاالمسلمون! من بازارکی یافته ام که در یک طرف اش راسته ی شیشه فروشی است ودر طرف دیگرش راسته ی پطرول فروشی و ایضا شنیده ام که یک یهودی به پیامبر اسلام توهین کرده و یک لاری پر از سنگ هم در وسط بازارک ایستاده و فدای تقدیر شوم که امروز در جیب من گوگرد هم هست! آن وقت دیدید که قیامت بر پا شد و مسلمانان افغانستان در میان همه ی مسلمین جهان مقام اول را از آن خود کردند.

می گویند که چند شب پیش در کابل کسی یکی از دوستان عزیز خود را میهمان کرده بوده و برای او غذاهای رنگارگ پخته بوده و می دانید دیگر. آن وقت در نیمه های بخور بخور میزبان کاسه ی آشی را به طرف میهمان می لغزاند ( از روی سفره ی منقش به تصاویر کبک و آهو و تیهو و طاووس و سیب و کیله و شفتالو) و به او می گوید: " بفرمایید ازاین هم بگیرید". میهمان در کمال ادب جواب می دهد که آش را خوش ندارد. ناگهان میزبان کارد مخصوص چاک کردن تربوزهای هفت سیره را بر می دارد و بر میزبان حمله می کند و او را با هشتاد ضرب از پا در می آورد و در جا اعلام می کند که هان توهین به آش و هین هم سزاش.
(نه، نه، این داستان آخری به کلی دروغ است. ملت ما متمدن تر از آن است که سر آش چاقو بکشد).  

یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

حکایت تکراری شیرهای پنجشیر


بیست سال پیش- در 1371 شمسی- به بازار کهنه ی بامیان رفته بودم که کفش بخرم. دو دکان دار، و هر دو تاجیک، در پیش دکان های خود در آفتاب نشسته بودند. شنیدم که یکی از آن دو گفت: " این دفعه پچق ها را خوب زدن کرده اند". و منظورش آن بود که در کابل شورای نظاری های پنجشیری ضربه ی سختی به هزاره ها زده اند. نمی دانم این را به خاطری گفت که من بشنوم، یا من تصادفا از میانه ی قصه ی آن دو عبور می کردم. در آن سال احمدشاه مسعود در اوج قدرت بود و تصمیم گرفته بود که خود و حزب خود را به زودی از مزاحمت رقیبان خلاص کند. همه چیز برایش مهیا بود. خودش فرماندهی بی نظیر و بسیار هوشمند بود. هزاران جوان غیور و جان بر کف در اختیار داشت. تانک داشت، طیاره داشت، راکت و تفنگ و گلوله داشت. مردان سخنور و سخن گویان خوش کلام برای او تبلیغات می کردند. اگر جنگی در می گرفت و حمله یی می شد و خونی می ریخت و جایی ویران می شد، خارجی ها نیز چندان که دیگران را در این کارها مقصر می دیدند احمدشاه مسعود را مقصر نمی دیدند. همه ی نشانه ها حکایت از آن داشتند که مسعود سرانجام همه گان را سر ِ جاهای مناسب شان خواهد نشاند و رفته – رفته به مهم ترین بازیگر در عرصه ی سیاست و حکومت افغانستان جدید تبدیل خواهد شد.
"شیر پنجشیر" را همه ی تاجیک ها حمایت می کردند. اما هیچ کس به اندازه ی "پلنگی پوش" های پنجشیر عاشق او نبود و برای او کار نمی کرد. یاران نزدیک اش نیز بیشتر از پنجشیر بودند. موفقیت های بعدی مسعود در ضعیف کردن حزب اسلامی، حزب وحدت و جنبش ملی جنرال دوستم این اطمینان را در میان هواداران او محکم تر کرد که کسی حریف شیر نخواهد شد. و این اطمینان تا وقتی خدشه ناپذیر ماند که طالبان کابل را از دست او ستاندند و او را مجبور کردند که به همان جایی برگردد که سال ها پیش از همان جا آوازه ی شکست ناپذیری اش به جهانیان رسیده بود. تاجیک ها – و مخصوصا شیران پنجشیر- می دانستند که فرمانده از پا نمی افتد و حتما فکر و برنامه یی برای به خاک سیاه نشاندن طالبان دارد. تاکتیک های گزنده ی او چند بار طالبان را سراسیمه کردند. همان مقدار کافی بود که ایمان به ایمان او پایدار بماند و اعتماد بر هوش نظامی اش تزلزل بر ندارد. شیر پنجشیر مثل همیشه به شیران پنجشیر نیرو می داد.
اما گویی بنا نبود که طلسم مسعود بودن جاودانه بماند. القاعده برای ترور کردن او برنامه ی پیچیده یی ریخته بود. شاید از جمع همراهان مسعود هم کسانی بودند ( و ما این را نمی دانیم) که از کامیاب شدن طرح ترور او ناخشنود نبودند. وقتی که خبر جراحت برداشتن شدید مسعود پخش شد و بعد روشن شد که او از دنیا رفته است، این هم روشن شد که هوش نظامی هم سقفی دارد و دوران کامیابی نیز دایمی نیست.
و در این جا به موضوع اصلی این نوشته می رسیم:
اگر حتا کامیابی های خیره کننده یی که در رکاب رهبر هوشمندی چون احمدشاه مسعود حاصل می شوند پایدار نباشند، آن گاه به چه چیزی می توان دل بست؟ این یک سوال صوفیانه برای رو گرداندن از دنیا نیست. یک سوال سیاسی است. تاجیک ها پس از احمدشاه مسعود کم-کم ناگزیر شدند با واقعیت های تازه کنار بیایند. بخش مهمی از این کنار آمدن همان وداع کردن با جلال ِ قدرت و رویای شکست ناپذیری بود. پس از آن که امارت اسلامی طالبان فرو پاشید اما غرب شیرهای پنجشیر را تنها به عنوان بخشی از نیروهایی که سهمی از قدرت به آن ها می رسید پذیرفتند و نه به عنوان محور اصلی قدرت، توانایی مانور میراث داران مسعود به سطح نا امید کننده یی تنزل کرد. سال ها بعد هنگامی که داکتر عبدالله به دور دوم انتخابات ریاست جمهوری نرفت و ناگزیر شد به رئیس جمهور شدن حامد کرزی تن بدهد، دیگر روشن بود که شیرهای پنجشیر ناتوان شده اند.
چرا چنین شد؟
پاسخ این سوال روشن است: از غیوری ورزیدن و مثل شیر غریدن بعضی کارها بر می آیند و نه همه ی کارها. نمی توان همیشه در این توهم ویران گر ماند که مثلا ما شیران پنجشیرایم و همه ی گره ها را با سر پنجه ی غیوری باز می کنیم. برای پروراندن زمینه ی قدرت مندی پایدارتر به چیزی بیش از غریدن شیرانه نیاز است. به همکاری و جلب همدلی دیگران نیاز است. گمان می رفت که رهبران سیاسی تاجیک ها به این درک رسیده اند و سعی می کنند این آگاهی را در میان قوم تاجیک پخش کنند. اما آنچه امسال در سالروز ترور احمدشاه مسعود در کابل رخ داد آشکار کرد که بخشی از پیروان مسعود که صدای بلندتری دارند همان هایی هستند که هنوز در چارچوب ِ هنجارهای ناکارآمد نیمه ی اول دهه ی نود میلادی ( سال های حکومت مسعود در کابل) زنده گی و فکر می کنند.
مردمان غرب کابل (عمدتا هزاره ها) خاطره ی خوشی از مسعود ندارند. اما کم کم از خاطره های تلخ خود و ستمی که مسعود بر آنان روا داشت فاصله می گیرند. بدترین کار برای طرفداران احمدشاه مسعود این است که زخم ها وداغ های این مردم را تازه کنند. اگر احمدشاه مسعود "قهرمان ملی" افغانستان بود یا هست، بهترین روش برای جا انداختن چنین تصویری از او این است که بگذاریم مردم خوبی های او و طرفداران اش را ببینند و خود به همین نتیجه برسند. این کارها با زور نیزه و شمشیر به جایی نمی رسند و با آشوب افکنی و نفرت پراکنی ثمری نمی دهند. هر کس این سخن را قبول ندارد، نظری  بر سرگذشت قبلی شیران پنجشیر بیندازد.  

شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

عاطفه ی پدر در ترازو

این روزها ویدئویی بر پهنه ی انترنیت آورده شده که در آن پدر شکیلا - دختر جوانی که در بامیان به قتل رسید- می گوید که شکیلا را کسی دیگر نکشته است. می گوید علت قتل او بازی با تفنگ بوده و نباید هیچ کسی را به قتل او متهم کرد. از جمله، سید واحدی بهشتی متهم اصلی پرونده را نیز تبرئه می کند. عده یی این ویدئو را سند گرفته اند که پس کار تمام است و حالا که پدر مقتول چنین سخن می گوید دیگر باید پرونده ی قتل شکیلا را بست و بر طاق خاتمت گذاشت. بعضی می گویند پدر شکیلا زیر فشار آن گونه سخن گفته است.

 فرض را قوی بگیریم و بگوییم که پدر شکیلا کاملا صادقانه و با اراده ی خود آن حرف ها را گفته. فرض کنیم که او واقعا اعتقاد دارد که دخترش در اثر بی احتیاطی خود به قتل رسیده. فرض کنیم که او به راستی فکر می کند که پای سید واحدی بهشتی را به میان آوردن کار غلط و غیر عادلانه یی است.
اکنون، سوال این است: ارزش واقعی این موضع گیری پدر شکیلا در یک تحقیق قانونی چیست؟ آیا اگر پدر شکیلا در محکمه نزد سید واحدی بهشتی برود و با خلوص تمام خطاب به او بگوید "من از تو متشکرم که دخترم را کشتی" آن گاه دیگر قضیه تمام است؟ آیا همین که پدری قبول کرد که متهم به قتل دخترش بی گناه است، همین سند بی گناهی متهم می شود؟
کسانی که از سخنان پدر شکیلا خیلی خوش حال شده اند یا تکان خورده اند باید به این پرسش پاسخ بدهند: چه چیزی باعث می شود که ما سخنان پدر شکیلا را دارای وزن و اعتبار بیشتری بدانیم؟ آنچه در این پرونده واقعا می تواند وزن و اعتبار داشته باشد نتیجه ی یک تحقیق عمیق فنی و کارشناسانه و بی طرفانه است. عاطفه ی پدری شکیلا به هیچ وجه او را در موقعیت یک متخصص جرم شناس قرار نمی دهد. پدر شکیلا یک تنه چه تحقیقی کرده و چه روش خارق العاده یی به کار بسته که نتیجه ی تحقیق او این قدر با اعتبار و سنگین شده است؟ اگر فردا کسی برادر شکیلا را به قتل برساند و پدر آن ها باز بیاید و شهادت بدهد که پسرش خود کشی کرده باز همان سخنان پدر او را اصل می گیریم و متقاعد می شویم؟
نکته ی اصلی این است: حتا اگر تمام اعضای خانواده ی شکیلا هم به نفع سید واحدی بهشتی شهادت بدهند، هنوز هیچ چیزی روشن نشده. سرنوشت این پرونده ها را باید تحقیق قانونی و جنایی و کارشناسانه روشن کند ، نه نوع نگاه و احساسات خانواده ی مقتول یا قاتل. 

شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

عید و عقلی که از عید می گریزد

برای من- وقتی کودک بودم- بدترین قسمت ِ روز عید شام اش بود؛ وقتی که آفتاب می رفت و همه به خانه های خود بر می گشتند. شادترین روز زنده گی دامن خود را جمع می کرد و زیر سایه ی غروب می خزید و نا پدید می شد. حالا که به آن همه شادی بی دلیل ِ کودکانه در روز عید فکر می کنم به پاره ی دل شکنی از تجربه ی آدمی می رسم:
عید فطر عید روزه داران است. ما که روزه نمی گرفتیم. خرد بودیم و کسی بر ما خرده یی نمی گرفت. چرا عید ِ بزرگان روزه دار ما را آن قدر شاد می کرد؟ یک بیان این ماجرا برای من این گونه است: ما - وقتی کودک بودیم- در شادی دیگران شاد می شدیم. برای خوش حالی دیگران به آسمان می پریدیم.
وقتی که بزرگ می شویم و سر ِ عقل می آییم یاد می گیریم که در شادی ِ دیگران شاد نشویم. تصور کنید که کودکی در صبحگاه عید از خواب بر خاسته و با خود فکر کند: " عجب آدم های احمقی اند این بزرگ تر ها! یک ماه ِ تمام گرسنه گی را بر خود تحمیل کرده اند و امروز به خاطر پایان یافتن این ماه برق شان گرفته و دهان شان از خنده پیش نمی آید. به من چه؟". کودکان هرگز این گونه فکر نمی کنند. کودک وقتی می بیند فرصتی برای شادمانی فراهم است با تمام وجود به درون آن فرصت می پرد و هیچ نمی پرسد که آن فرصت شادمانه گی به هیجان های کدام خام اندیش ِ ساده دل وصل است.
***
سال گذشته پسر چهارده ماهه ی خود را بر شانه ی خود گذاشته بودم و از راه باریکی می گذشتم. او در قسمتی از راه به تب و تاب افتاد و خود را به طرف چپ من خم کرد و معلوم بود که می خواست پایین اش بیاورم. وقتی پایین اش آوردم خودش را با هیجان عجیبی به سمت پاره- پلاستیک آبی رنگ کهنه یی خم کرد که بر شاخه ی خاری آویخته بود. از رسیدن به آن پلاستیک تکه تکه و از چشم همه گان افتاده چنان به وجد آمد که دل من از هر چه عالم بزرگان سیاه شد. 

ملا ژاک عمریدا

بر اساس گزارش بی بی سی ملاعمر رهبر طالبان در پیام عیدی خود گفته که طالبان وقتی دو باره به قدرت برسند بر اساس اصل "شایسته سالاری" عمل خواهند کرد. این که این نامرد حالا از طریق طنز می خواهد گرده های ما را منفجر کند به جای خود؛ اگر وضعیت همین طور پیش برود، زود باشد که امیرالمومنین از " میشل فوکو" و "نوم چامسکی" هم نقل قول کند. 

پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

شرکت خداوند و برادران لمتد



نخست این اعلان را بخوانید:
" دین. دین درمان بخش. دین تصویری. ساده، قشنگ و پر قدرت. دین تان را از ما بخرید. دین ما ارزان و بی درد سر است. برای استفاده از آن فقط به چشم تان نیاز دارید. فقط تلویزیون تان را روشن کنید. نجات در انتظار شما است. از شما حرکت، از ما برکت!".  

سالی نمی گذرد بی آن که مسلمانان اسم پیامبر اسلام یا نام خداوند را در جنگلی، بر تن درختی، در دل خربزه یی، در سینه ی سنگی و در لکه ی شیشه یی ببینند. این روزها نام های خداوند و پیامبر اسلام بر سر و صورت یک دختر پارسای افغان ظاهر شده اند.
من در این نوشته به دو سه نکته یی می پردازم که تامل کردن در مورد شان می تواند به دیدن لایه های نهان تر ماجرا کمک کند.

یک- فرض کنید دست از انکار بر می داریم و صمیمانه قبول می کنیم که پارسا دختری از افغانستان صبحدمی از خواب برخاسته و نام های خداوند و پیامبر اسلام را بر صورت خود یافته. حال، نخستین کاری که باید بکنیم این است که برای خود روشن کنیم معنای چنین اتفاق شگفتی آوری چیست. آیا ظاهر شدن اسم های مذکور بر صورت این دختر پارسا اهمیتی دارد؟ اگر اهمیت دارد این اهمیت به چه چیزی و چه کسی مربوط است؟ بگوییم این دختر پارسا آدم فوق العاده یی است؟ بگوییم این ماجرا نشان ِ روشنی از حقانیت بی چون و چرای دین اسلام است؟ چه کار کنیم؟ در پاسخ به این سوال ها، گمان من این است که بیشتر مسلمانان همان گزینه ی آخری را بر می گزینند. یعنی می گویند: اگر اسم های خداوند و پیامبر اسلام بر صورت یک کودک بی گناه ظاهر شوند، این نشان می دهد که دین اسلام دین حق است و ماجراهایی از این دست باید منکران را متقاعد کند که در حقانیت اسلام نمی توان تردید کرد. قضیه دقیقا از همین جا جالب می شود. به این شرح:
اگر راست است ( و فرض می کنیم راست است) که اسم های خداوند و پیامبر اسلام بدون دخالت افراد انسانی بر چهره ی یک دختر پارسا ظاهر شده اند، باید قبول کنیم که این کار فقط می تواند کار خود خداوند باشد. پذیرفتن این موضع اگرچه بر عظمت ماجرا می افزاید، اما پرسش قابل تاملی نیز بر می انگیزد. آن پرسش این است: چرا خداوند این کار را می کند؟ این پرسش وقتی مهم تر می شود که بنشینیم و در باره ی دین اسلام و ایمان مومنان بیشتر فکر کنیم. می دانیم که هزار و چند صد سال پیش در یک جامعه ی عربی اسمی بر سر زبان ها افتاد و آن اسم "محمد" بود. صاحب ِ اسم هم در همان جامعه بود و زنده گی می کرد و با مردم نشست و برخاست داشت. این محمد می گفت که پیامبر است و از جانب خدا یا الله وظیفه دارد که مردم جهان را به بنده گی او فرا بخواند. دعوت محمد دعوتی فوق العاده موفق بود. مردم به او و خدایی که معرفی می کرد ایمان آوردند. محمد آنچه را از جانب خداوند بر او وحی می شد به صورتی دقیق و بدون ویرایش و پیرایش به مومنان می رساند. وقتی این سخنان وحی شده را جمع و تدوین کردند، کتابی به دست آمد که اسم اش شد " قرآن". قرآن کتاب مقدس مفصلی است که بنا بر اعتقاد مسلمانان بدون هیچ تحریفی به دست امروزیان رسیده. از زمان بعثت پیامبر تا کنون حد اقل میلیون ها نسخه از قرآن منتشر شده اند.  
اکنون، می دانیم که مسلمانان نه فقط اسم " محمد" که خود او را هم داشته اند. نیز، می دانیم که قرآن کلمه به کلمه کلام خداوند است و نام "الله" مهم ترین و مرکزی ترین کلمه در این کتاب است. می دانیم که اسم "الله" به تکرار در صفحات قرآن ظاهر شده و قرآن هم پاک ترین تجلی گاه خداوند و سخنان او است و در آن ذره یی ناپاکی ( از آن گونه که در وجود انسان های غیر معصوم هست) راه نیافته و نخواهد یافت. این ها چیزهایی هستند که مومنان مسلمان به آن اعتقاد دارند. حال، سوال این است: چرا خداوندی که شخص پاک و برگزیده یی چون "محمد" را رسول خود کرد و کتاب مقدسی چون قرآن را بر مسلمانان فرو فرستاد و پروژه ی بسیار موفقی را به سر انجام رساند، حالا دست پاچه شده و نام خود و فرستاده ی خود را با قلم سرخ بر صورت یک دختر افغان می نویسد و به نمایش می گذارد؟ چه خاصیت و قدرت و مزیتی در این "صورت نگاشته ها"ی کوتاه هست که در تمام قرآن نیست؟ به نظر می رسد که خداوند با این کارها به مسلمانان می گوید:"من می دانم شما دیگر حوصله ی مسلمانی از نوع قدیم اش را ندارید. می دانم زمانه تغییر کرده و شما هم نه فرصت خواندن کتاب مرا دارید و نه خواندن آن در شما علاقه یی بر می انگیزد. اصلا فراموش اش کنید. من نسخه ی جدیدی از دین خود عرضه می کنم که بسیار مختصر، جذاب و امروزی باشد".

دو- اگر قبول کنیم که نمونه هایی که مسلمانان نشان می دهند ( همان اشکال و تصویرهای طبیعی ای که محمد والله و غیره خوانده می شوند) درست اند، آن وقت باید بپذیریم که خداوند به شکست شیوه های قدیمی تبلیغات خود اعتراف کرده است. به این معنا که دریافته دیگر مردم کتاب های قطوری چون قرآن را نمی خوانند و به سخنان مطرح شده در آن اهمیتی نمی دهند. این است که با درک این نکته که یک تصویر هزار کلمه می ارزد به شیوه های جدید رایج در تبلیغات بازرگانی این عصر رو آورده است. مثلا در این شیوه ی جدید خداوند تعدادی درخت را در کنار هم به گونه یی رشد می دهد که وقتی کلان شدند " لا اله الا الله" خوانده شوند. به همین گونه اگر شرکت کوکاکولا تبلیغات خود را بر لوحه های سر چهار راه ها می گذارد، خداوند بر پوست خربزه تبلیغ می کند. در این اواخر هم متوجه شده که پوست صاف ِ صورت دختران افغان جای مناسبی برای تبلیغات رایگان دین حنیف است.

سه- ملاحظه می کنید که همه ی این ماجراها دو لایه دارند: در لایه ی رویین شان حقانیت دین اسلام تحکیم می شود. در لایه ی زیرین شان هزار اشارت اسلام کوب هست. از جمله:
چون دین اسلام همچون یک دستگاه اعتقادی و اندیشه یی کارآمد دیگر نمی تواند کسی را متقاعد کند و در این زمینه از نفس افتاده است، باید آن را به یک بنگاه تبلیغات صوتی-بصری تبدیل کرد که تنها به انگیزش روانی مخاطبان بپردازد.از آن جا که عقل عوام در چشم شان است این بنگاه تبلیغاتی باید با عرضه کردن تصویرهای ساده و موثر عوام الناس را تحت تاثیر قرار بدهد و از طریق اصرار و تکرار آنان را وادار کند که محصولات تولید شده در کارخانه ی خرافه سازی دین فروشان را بخرند. 

دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

در حکایت آن کس که پای شتر خویش می بست و می گفت بدو !

دو تن از دوستان شکایت کرده اند که چرا نظرهای شان را منتشر نکرده ام. من همیشه سعی می کنم همه ی نظرها را منتشر کنم. بسیار کم پیش می آید که نظری را حذف کنم. اما گاهی چاره یی جز حذف نمی ماند. به گمان من باید خود ما هم به عنوان خواننده سعی کنیم میزان تاثیر گذاری سخن خود را بالا ببریم. مایل ام همین نکته را کمی بیشتر توضیح بدهم:
آدم ها وقتی که فکر می کنند آماده گی بیشتری پیدا می کنند که سخن مستدل و متین را بپذیرند. به بیانی دیگر، اگر سبک و سنگین کردن درون مایه ی یک سخن برای کسی مهم باشد، چنین کسی با سخنان پرمایه و فکر انگیز برخورد مثبت تری خواهد کرد و در نتیجه برای پذیرش آن سخنان آماده گی بیشتری خواهد داشت.
حال، وضعیت دیگری را در نظر بگیرید: فرض کنید ما به گونه یی سخن می گوییم که به جای برانگیختن فکر مخاطب و دعوت  کردن او به سبک و سنگین کردن درون مایه ی سخن، از مخاطب می طلبیم که فورا واکنش عاطفی شدید (موافق یا مخالف) نشان بدهد. در این صورت، مجال تاثیرگذاری ماندگار و عمیق یک سخن را آسیب می زنیم. مثالی بدهم:
بگوییم: بعضی انسان های جبون و پست فکر می کنند که خروج امریکا و ناتو از افغانستان به ضرر ما است.
این جمله از ما نمی طلبد که در مورد درستی و نادرستی محتوای اش فکر کنیم. آن چه این جمله بر می انگیزد یک واکنش باردار ِ عاطفی از این نوع است که " بلی، واقعا هم بعضی ها خیلی جبون و پست اند، یا / جبون و پست خودت هستی کثافت ِ پدر لعنت!". آنچه در این میان گم می شود منظور اصلی نویسنده است که می خواهد ما را متقاعد کند که خروج خارجی ها از افغانستان به نفع ما است.
توجه داشته باشیم که هر وقت می خواهیم سخن مان تاثیر عمیق تر، ماندگارتر و مطلوب تری بگذارد، باید نگاه مان را بیشتر بر برانگیختن قدرت تفکر مخاطب متمرکز کنیم و نه بر شوراندن واکنش های انفجاری عاطفی ِ موافق و یا مخالف اش. اگر به کسی بگوییم " ای بچه ی سگ! کفش های ایتالیایی هم ارزان تر اند و هم با دوام تر"، بعید است که آن کس توجه چندانی به این پاره اطلاع بسیار مفید بکند و مثلا متقاعد شود که کفش ایتالیایی بخرد. او بیشتر درگیر همان خطاب اولیه و زاید خواهد شد که می توانست به راحتی کنار گذاشته شود.
حالا قصه ی نظر دادن در این وبلاگ یا هر جای دیگری است. بهتر آن است که وقتی سخنی را به سوی مخاطب می فرستیم در درون این سخن مواد منفجره نگذاریم. چون این مواد منفجره پیش از آن که به مقصد برسند منفجر می شوند و نابود می کنند پیامی را که می خواستیم به مخاطب برسد و بر او تاثیر مطلوب مان را بگذارد.
و دو نکته ی دیگر: وقتی که می بینیم گزینه ی نظارت بر نظرهای خواننده گان در وبلاگ فعال است، منطقا می دانیم که صاحب وبلاگ سخنان حاوی دشنام را منتشر نخواهد کرد. دیگر این که بعضی از خواننده گان چیزهای خوبی می نویسند اما در متن این چیزهای خوب مقداری اهانت و دشنام (اکثرا به دیگران) نیز می کارند. من هم که خوش ندارم وقت ام را صرف ویرایش کردن این نظر ها کنم کل پیام را حذف می کنم. کمی انضباط  و رعایت مشکل همه ی مان را حل می کند.

یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خنده ی سوم را جلی تر ختم بفرمایید!

روزنامه ی هشت صبح گزارش داد که دولت افغانستان خواهان حل مساله ی سوریه شده و از طرفین خواسته که نزاع شان را از طریق مذاکره حل و فصل کنند.

می گویند یک روز مورچه یی می خواست از یک سرک بسیار پهناور عبور کند که ناگهان بایسکل اش پنچر گردید. خیلی پریشان شد. یک لحظه حیران ماند و بعد شروع کرد به میو میو کردن. در این هنگام یک کبوتر ِ عالی که بال های اش خیلی سفید می باشد از کنار او گذشت و فرمود: ای مورچه، هاهاهاها، پنچر نموده ای ها؟ وی ( یعنی همان کبوتر که بال های اش خیلی سفید می باشد) در حقیقت می خواست به ریش مورچه بخندد اما چون مورچه دارای ریش نمی باشد آن جمله ی نامناسب را متاسفانه گفت. مورچه که خیلی عصبانی شده بود رو به کبوتر کرد و گفت: من با تو مزاح ندارم.
هههههه، هاهاهاهاها، هههه، ههههه.

من خودم این فکاهی را تحریر نمودم. هیچ کس به من کمک نکرد. خودم نشستم و برای این که در سر تا سر گیتی صلح دامن فرما گردد تخیل ام را به کار انداخته فکاهی فوق الذکر را خلق کردم. 

المپیک درون و برون


این بخشی از بحث فیس بوکی من و حکمت مانا است. دوستان دیگر هم در آنجا نظر دادند. من البته نمی توانم همه ی آن بحث ها را در این جا بیاورم. این نظر خودم را هم به این خاطر در وبلاگ منتشر می کنم که می توان به صورت مستقل هم خواندش.

یک- وقتی مردمان کشور ها به المپیک می روند قاعدتا از خود می پرسند : ما به کجا می رویم و اگر بخت یار مان باشد چه چیزی به دست خواهیم آورد؟ پاسخ به این سوال در بسیاری از کشورها پاسخی متعارف و معطوف به ملاحظات مدیریتی و تکنیکی است و صد البته با خواسته ی کامیابی و سرفرازی مردمان آن کشورها پیوند دارد. اما نوبت به ما که می رسد به نظر می آید که پاسخ ما به سوال بالا با آنچه در عرف جهان مدرن شناخته است تفاوت تامل انگیزی دارد. برای ما المپیک و مدال و رقابت  با معنا ها و زیرمعناهای عجیب- غریب دیگری همراه اند. معناها و زیر معناهایی که در زیر سقف معیارهای متعارف المپیک و رقابت ورزشی نمی گنجند. مثلا اگر ورزشکار یک کشور از ناحیه ی کمر آسیب دیده باشد و به همین خاطر در رویارویی با حریف خود شکست بخورد، واکنش نرمال هم وطنان او به این وضع این است که شما چرا یک آدم مضروب را که چانس برد چندانی نداشت به میدان فرستادید. بسیاری به همین خاطر گریبان مدیران ورزشی خود را می گیرند و البته قبول می کنند که ورزشکار شان شکست خورده و افتخاری هم نیافریده. برای ما اما وضع فرق می کند. ما می گوییم : قهرمانی بهتر از این نمی شود که ورزشکار مان با پای شکسته اما دلی چون دل شیر و غیرتی همپای غیرت یک عقاب زخمی به مصاف حریف برود. این نشان می دهد که ما وقتی به المپیک می رویم به المپیک نمی رویم و آن چه می خواهیم به دست بیاوریم مدال قهرمانی در زمینه ی ورزش نیست. ما در خیال خود به جای دیگری می رویم و بنا است چیزهایی به دست بیاوریم که ربطی به المپیک ورزشی ندارند. گویی برای ما همان چیزی بیشتر اهمیت دارد که در خیال خود مان پخته ایم و نه آن عینیتی که در بیرون جریان دارد و مردمان بسیاری از کشورهای دیگر در متن همان عینیت عمل می کنند. ما نمی گوییم : " افغانستان یک کشور است. هویت ملی مردمان این کشور امری مسجل و مستقر است. حضور در المپیک جهانی ورزش برای ورزشکاران افغانستان پاره و جلوه ی کوچکی از کارکرد حیات جمعی مردم افغانستان در سطح جهان است". در عوض، ما به رویداد حضور درالمپیک چشم دوخته ایم تا کشور ما را کشور کند و به ما آن هویت ملی ای را ببخشد که نداریم. ما به عنوان یک کشور در یک مسابقه ی ورزشی شرکت نکرده ایم. ما تن ها و جان های دردمند خود را به نحوی به این رویداد جهانی رسانده ایم تا به مدد این رویداد از نو کشور شویم و هویت ملی پیدا کنیم. ملاحظه می کنید که چه بار گرانی بر دوش یک رویداد ورزشی می گذاریم؟ می بینید که ما در یک لگد، در یک مشت و در یک پرش چه ها که نمی خوانیم؟  در متن همین نگرش است که برد و باخت در میدان مسابقه بی ارزش و بی معنا می شوند.  همین که ورزشکاران ما به هر نحوی ( با برد یا با باخت) شعله های برافروخته ی خیال عطش ناک ما را باد بزنند و بر افروخته تر کنند کافی است تا قهرمان ملی ما شوند. به این جا که می رسیم معیارهای قهرمانی در رویداد ورزشی ای چون المپیک رنگ می بازند و جای آن ها را معیار تازه یی می گیرد که مستقیما از خیال تشنه ی ما می آید: معیار اشک. هر کس اشک شوقی در چشمان ما نشاند، قهرمان است. و این همان چیزی است که من رمانتیسیسم افغانی می خوانم.

دو- مساله ی دیگری که بسیار مهم است این است: کسانی که در شهر های بزرگ افغانستان، در کشورهای دیگر و در شبکه هایی نظیر فیس بوک برای چند روزی و عمدتا به صورت مجازی گرد هم آمدند و آن اشک ِ ملی شوق را ریختند و ورزشکاران ما را قهرمانان ملی خواندند واقعا چه قدر از وضعیت واقعی کشور ما نماینده گی می کنند؟ این را می پرسم چون ما معمولا وقتی در حباب تعاملات مجازی و انترنیتی قرار می گیریم به خوانش های مبالغه آمیز از امور متمایل می شویم، بی آن که این خوانش ها پیوند استواری با آنچه در سراسر کشور می گذرد داشته باشند. برای مثال، آن جوان تحصیل کرده ی بدخشانی که به انترنیت سریع دسترسی دارد و آدم روشنفکری است می تواند روح الله نیکپا یا نثار احمد بهاوی را قهرمان ملی بداند و بخواند. شاید آن بیست هزار نفری که در فلان بخش از ولایت او زنده گی می کنند حتا نتوانند این موضع او را به چالش بگیرند ( چون اساسا به کانال های ابراز نظر و شبکه هایی چون فیس بوک دسترسی ندارند). در نتیجه ممکن است همان یک صدا خیلی روشن تر و برجسته تر پخش شود و به گوش همگنان روشنفکر او در بامیان و جلال آباد و هامبورگ و استکهلم و مسکو و ملبورن و تورنتو و سانفرانسیسکو برسد. اما این لزوما به این معنا نیست که بدنه ی اصلی جامعه ی افغانستان واقعا با چنین صدایی همنوا است. منظورم این است که حضور مان در درون حباب تعاملات فیس بوکی و انترنیتی و بازتاب صداهای مان در درون این حباب ممکن است برای ما جهان موازی ای خلق کند که تا حد زیادی با جهان واقعی زیست جمعی افغان ها در بیرون از این شبکه ناهمخوان باشد. در نمونه یی دیگر، بسیاری از فعالان مدنی مصری ( که عمدتا از نسل جوان بودند) از پیروزی های چشم گیر اخوان المسلمین به شدت تکان خوردند. چرا که اصلا گمان نمی بردند فاصله ی خودشان با واقعیت های اجتماعی آن قدر زیاد باشد.

سه- یکی از پرسش هایی که در این چند روز پیوسته مطرح می شود این است که چرا ورزش چنین ظرفیت یگانه یی برای متحد کردن ما به عنوان یک ملت دارد اما چیزهای بسیار دیگری این ظرفیت را ندارند؟ به نظر من علت اصلی چنین وضعی بی پی آمد بودن ورزش از نظر تاثیر گذاری بر ساختار و روابط قدرت در جامعه ی افغانی است. به بیانی دیگر، ما با این اطمینان که ورزش خطری را متوجه علایق و منافع سخت جان مان در حوزه ی قدرت سیاسی نمی کند، با آن به عنوان عاملی وحدت بخش کنار آمده ایم. همین که این اطمینان از میان برود و ورزش به عاملی تاثیر گذار برمناسبات قدرت تبدیل شود، مطمئن باشید که از حجم این اشک های شوق که حالا می ریزیم به شدت کاسته خواهد شد. می پرسید این را از کجا می دانی؟ یک بار به رفتارهای مان در حوزه های دیگر نگاهی بکنید. آن وقت به روشنی می بینید که خوانش های مبالغه آمیز و رمانتیک از احساسات ملی ما در حوزه ی ورزش یعنی چه.

چهار- هویت ملی یک برساخته ی مدرن است. ورود ما به المپیک سال 2012 میلادی ورود در یک رویداد مدرن ورزشی است. این رویداد مدرن – چنان که قبلا هم گفته ام- در چارچوب یک استاندارد و ساختار مشخص عمل می کند. مثلا اگر ورزشکاری از حریفان خود شکست بخورد و از میدان خارج شود، گفته می شود که او شکست خورده و قاعدتا به او مدالی هم نمی دهند. ورزشکاری که مدال طلا می گیرد قهرمان می شود. اگر ورزشکاری به خاطری بازی را ببازد که دیشب خوب نخوابیده یا بیماری مادرش شدیدتر شده و او به این علت عمیقا مضطرب است، او را بازنده می دانند. همین طور اگر یک نژاد پرست دو آتشه از کشوری به المپیک راه یافته باشد و همه ی حریفان خود را شکست بدهد، به او به عنوان ورزشکار برتر مدال طلا می دهند. در همه ی این احوال فرض این است که اگر کشوری می خواهد مدال طلا بگیرد و افتخار کسب کند باید کاری بکند و تمهیداتی بسنجد که ورزشکاران اش قهرمان شوند. در مورد ما قضیه کاملا وارونه است. یعنی ما در چارچوب های مقبول و متعارف المپیک جهانی( به عنوان یک رویداد ورزشی مدرن) عمل نمی کنیم. ما به عنوان یک کشور ورزشکاران مان را به قهرمانی نمی رسانیم. برعکس، از قهرمانان مان می خواهیم قهرمانی کنند که کشور ما کشور شود و ما لختی هم که شده احساس کنیم یک ملت ایم. مردمانی که هویت ملی را به مثابه ی یک برساخته ی مدرن پیشاپیش در میان خود دارند، به المپیک ورزشی به عنوان یک فرصت مشخص برای به دست آوردن بعضی نتایج مشخص و محدود نگاه می کنند. وقتی که داور به امریکا می گوید " امریکا! ورزشکار تو در برابر حریف ایتالیایی خود شکست خورد"، امریکا فکر می کند که چانس به دست آوردن یکی از مدال های قهرمانی را از دست داد. اما وقتی داور به افغانستان می گوید " افغانستان! ورزشکار تو باخت"، افغانستان این ماجرای ورزشی را در متن یک فراروایت عاطفی می گذارد و بی اعتنا به عینیت ِ آنچه اتفاق افتاده است، می گوید:
" ورزشکار من به هر حال قهرمان است. نمی بینی که ما چه قدر دوست اش داریم؟ نمی بینی که در سرتاسر ِ مملکت چه قدر دل برای او می تپد؟ نمی بینی که این ملت خسته خاک پای این ورزشکار شکست خورده را سرمه ی چشمان خود می کند؟...".  ملاحظه می کنید که ما در المپیک شرکت نمی کنیم و وظیفه ی ورزشکاران ما به دست آوردن مدال قهرمانی در یک رویداد ورزشی جهانی نیست. ما در خیال خود بزمی می آراییم و در این بزم سماعی بر پا می کنیم و در این سماع به خود القابی می دهیم و پاک فراموش می کنیم که در بیرون از این بزم چه جریان دارد. می گوییم که می خواهیم یک ملت مدرن باشیم و در رویداد های مدرن این جهان نقشی بازی کنیم اما دل مان می خواهد با جهان مدرن راه نرویم و سیستم ارزش گذاری مان همان سیستم بدوی عاطفه محور و پیشامدرن خودمان بماند.  
 
Free counter and web stats